کمبوجیه سوم(529-522 پ.م)

بعد از کوروش بزرگ ، پسر بزرگترش، کمبوجیه سوم بر تخت سلطنت نشست.کمبوجیه در زمان حیات کوروش چندی پادشاه بابل بود ، بعد در غیاب کوروش نیابت سلطنت داشت و در انجام کارها نیز به وی کمک می کرد.

واقعه بردیا

کوروش از تنها زنش دو دختر و دو پسر داشت: آتوسا ، رکسانا ، بردیا و کمبوجیه. بردیا از کمبوجیه کوچکتر بود و برحسب انتخاب پدر حکمران(والی) مناطق شمال شرقی ایران از جمله پارت ، هرات ، خوارزم و.... شد. از آنجا که مردم بردیا را به خاطر اخلاق نیکو و نیروی پهلوانی خویش بیشتر از کمبوجیه دوست می داشتند ، کمبوجیه بر وی حسد برده و براساس کتیبه بیستون قبل از عزیمت به مصر او را کشت. اما روایت هرودوت و کتزیاس با کتیبه بیستون مخالفت دارد. کلا این دو مورخ یونانی به خصوص کتزیاس- به ماجرای بردیا شاخ و برگ زیادی داده و داستانی افسانه ای را تعریف می کنند. در ضمن بین خود این دو مورخ نیز اختلافات زیادی دیده می شود: مادر کمبوجیه ، موافق روایت هرودوت کاسان دان بود که در زمان حیات کوروش درگذشت. ولی کتزیاس اسم او را آمیتیس نوشته و گوید کمبوجیه را به خاطر قتل برادرش نفرین کرده ، بعد زهر خورد و مرد. موافق روایت کتزیاس کمبوجیه در بابل مرد ، در حالیکه هرودوت معتقد است او در شام فوت کرده است و .... . به طور کلی نوشته های هرودوت طبیعی تر از کتزیاس به نظر می آید ، اما با این وجود خالی از اشکال نیست: طبق کتیبه بیستون کمبوجیه بردیا را قبل از سفرش به مصر کشت ؛ حال آنکه هرودوت گوید در سفر جنگی با مصر بود و بعد قضیه کمان حبشی و غیره را شرح می دهد که معلوم می شود بی اساس است ، زیرا بردیا اصلا در مصر نبوده

لشکرکشی به آفریقا ، تسخیر مصر

به نظر می رسد که کوروش بعد از فتح بابل و لیدی قصد داشت تا سومین دولت بزرگ آن روز یعنی مصر- را هم فتح کند اما مسائل شمال شرقی ایران به وی فرصت نداده. هر چند که برخی مورخین این عقیده را به شدت تکذیب می کنند.

هرودوت درباره علت حمله کمبوجیه به مصر چنین نوشته: ((پادشاه جدید ایران سفیری را به مصر فرستاد و دختر فرعون یعنی آمازیس را خواستگاری کرد. ولی آمازیس که می دانست کمبوجیه می خواهد دختر او را جزو زنان غیرعقدی کرده و در حرمسرای خویش نگه دارد ، به جای دخترش ، دختر یکی از درباریان را برای کمبوجیه فرستاد. مدتی بعد با فاش شدن راز دختر ، کمبوجیه بسیار خشمگین شده ، تصمیم می گیرد به مصر حمله کند. )) روایت هرودوت نباید چندان درست باشد ، زیرا باور کردنی نیست کمبوجیه بخواهد با دختر فرعون چنین کاری بکند. البته این دلیل می توانسته بهانه خوبی برای کمبوجیه باشد اما به نظر به نظر می رسد علت اصلی حمله وی به مصر ادامه جهانگشایی ها پدرش بوده است.

بر اساس نوشته های هرودوت کمبوجیه در 529 پ.م با سپاه خود به سوی فینیقیه حرکت کرد. آمازیس فرعون مصر- چون تصور می کرد ایران می خواهد به کمک ارتش دریایی قوی خود(ارتش فینیقی ها و یونانی های آسیای صغیر) در سواحل لبنان و سوریه از طریق دریای مدیترانه به مصر حمله کند ، تمام قوای خود را در بنادر دلتای نیل مستقر کرد. در ضمن با جزایر یونانی که تابع ایران نبودند و قبرس داخل مذاکره شد تا آنها سپاه خود را به کمک مصر بفرستند. اما کمبوجیه با لشکری که به خاطر زحمات کوروش کبیر کار آزموده بوده از غزه(در فلسطین امروزی) وارد صحرای سینا(شبه جزیره سینا) شده در مدت سه روز آنرا به کمک اعراب پیمود. هر چند آمازیس متوجه اشتباه خود شده و سپاه خود را به خشکی برگرداند ، اما از بخت خوب کمبوجیه در این موقع آمازیس که پادشاهی فعال ، با اراده و باهوش بود ، ناگهان فوت کرد و پسر جوانش پسماتیک سوم جانشینش شد. ولی پسامتیک شخصی نبود که بتواند مصر را در این موقع حساس از چنگ دشمن نیرومندی مانند کمبوجیه برهاند. در جنگی که بین سپاه ایران و مصر در شرق رود نیل روی داد ، سرانجام سپاه مصری ها پس از مقاومت فراوان شکست خورده و در کمال بی نظمی به ممفیس(پایتخت مصر در آن زمان) پناه بردند. بعد از آن تمام شهر های مصر یک به یک تسلیم شده و هر یک برای کمبوجیه هدایایی فرستادند. موافق نوشته های هرودوت کمبوجیه پس از تسخیر مصر به خیال جهانگشایی های جدید افتاد و سه مملکت قرطانجه(لیبی) ، آمون و حبشه(اتیوپی) را در نظر گرفت. حمله به قرطانجه می بایست از طرف دریا به عمل آید ، اما آمون و حبشه از طرف خشکی. کمبوجیه چون از این سرزمین ها هیچ اطلاعاتی نداشت ، سفیری را به عنوان اینکه هدایایی را برای شاه می فرستد ، بدان جا فرستاد اما پنهانی به او دستور داد جاسوسی کند. پس از بازگشت سفیر و دادن اطلاعات از این ممالک ، کمبوجیه از فینیقی ها خواست تا نیروی دریایی شان را در اختیار وی بگذارند ، ولی آنها سر باز زندند. بدین ترتیب کمبوجیه بدون نیروی دریایی قصد حمله کرد. اما دستور کافی برای آذوقه نداد. و هیچ فکر نکرد به مملکتی می رود که بسیار خشک و بی آب و علف است. کمبوجیه بدون یونانی هایی که در خدمت او بودند ، با پیاده نظام عازم شد و وقتی که به تب (به یونانی:تبس) رسید 50 هزار نفر از لشکر خود را جدا کرده و فرمان داد تا آنها به آمون بروند و آنجا را تسخیر کنند.خودش نیز با بقیه سپاه به طرف حبشه حرکت کردند. سپاه او هنوز نصف راه را نپیموده بود که آذوقه تمام شد. پس از آن سپاهیان گوشت چهارپایان را خوردند تا آن هم تمام شد. کمبوجیه با اینکه این وضع را دید اعتنایی نکرده و سپاهیان هنوز به راه خود ادامه می دادند. اما زمانی که داخل کویر شدند ، اوضاع فرق کرد. هیچ چیزی برای خوردن به دست نمی آمد و  سپاهیان مجبور شدند از هر ده نفر به حکم قرعه- یک نفر را بخورند!! کمبوجیه چون از اوضاع اطلاع یافت ، وحشتزده شده ؛ دستور عقب نشینی داد. ولی تا سپاهش به ممفیس رسیدند ، تقریبا هم آنها تلف شده بودند. لشکر دیگر کمبوجیه که به آمون می رفت نیز تقریبا به همین سرنوشت دچار شده . زیر ماسه و شن ها مدفون شدند. وقتی کمبوجیه به مصر برگشت و شادی مردم را در جشن گاو مقدس آپیس(آپیس ماده گاو مقدسی بود که مصریان باستان او را نمادی از تبلور خدای پتاه در زمین می دانستند. روایت است که این گاو با تابیدن یک شعاع روشن از آسمان آبستن می شد ، رنگش سیاه بوده و خال مثلثی سفیدی نیز بر پیشانی داشته است. با مرگ هر آپیس مصریان باستان او را همچون فراعنه مومیایی می کردند و سپس در تمام مصر به جستجو می پرداختند تا گاو جدیدی با مشخصات آپیس بیایند در نظر مصریان باستان ، خدایان در شکل حیوانات بر مردم ظاهر می شدند. چنانکه قوچ را نماد خدای آمون ، لک لک را نماد خدای تحوت و گربه را نماد الهه سشات می دانستند) دید ، چنین تصور کرد که مردم به خاطر شکست او جشن گرفتند ، هر چه کاهنان اصرار کردند فایده نداشت و کمبوجیه به حدی خشمگین شد که آپیس را با خنجر کشت(هرودوت گوید ابتدا با ضربه کمبوجیه آپیس زخمی شد اما بعد از 2 روز مرد) ، کاهنان و مردمی را که شادی می کردند به قتل رساند ، سپس دستور داد مومیایی فرعون آمازیس را بسوزانند و معابد را به آتش بکشند. بعد هرودوت چنین می نویسد : مصری ها گویند کمبوجیه پس از این کارها دیوانه شد ، اما به نظر من قبل از این هم دیوانه بود ، چون هم برادر خود ، سمردیس(سمردیس یونانی شده بردیا می باشد) را کشت ، هم خواهر و همسر خود رکسانا- را به سبب حرف نا به جایی که درباره مرگ برادرش زد ، به قتل رساند(هرودوت این ماجرا را بسیار طولانی تعریف می کند که من آنرا خلاصه کردم) سپس هرودوت دو داستان دیگر درباره رفتار کمبوجیه با نزدیکانش را ذکر کرده و با این دو داستان دیوانگی وی را یادآور می شود. مثلا او می نویسد که کرزوس(پادشاه سابق لیدی که پس از مرگ کوروش و بنابر توصیه وی در دربار هخامنشی باقی ماند تا به کمبوجیه نیز مانند پدرش کمک کند) چون قساوت کمبوجیه را مشاهده کرد ، صلاح دید که او را نصیحت کند. اما کمبوجیه ناراحت و خشمگین شد و دستور داد تا کرزوس را به قتل برسانند. چندی بعد کمبوجیه از کار خود پشیمان شده و چون فهمید که درباریان دستور وی را اجرا نکرده اند ، بسیار خوش حال شد. اما با این حال کسانی را که از فرمانش سرپیچی کرده بودند ، کشت!!

در پایان این بحث لازم است نکته مهمی را ذکر کنم: هرچند کمبوجیه مانند پدر بزرگوار خود با اطرافیانش و ملل مغلوبه رفتار نمی کرد ، اما با کشف مجسمه بدون سر از پسر کاهن اعظم که در زمان کمبوجیه می زیست و خود شاهد شکست مصریان بود ، مشخص شد که توصیف بسیار بد هرودوت از رفتار کمبوجیه با مصریان حداقل در این مورد- تقریبا دروغ است. بر روی این مجسمه بدون سر متنی به خط هیروگلیف حک شده که تنها سند مفصل به جای مانده از خود مصری ها است. در این کتیبه ((اوجاگررسنت)) نامی که پسر کاهن اعظم هم می باشد ، شرح زندگانی خود و وقایع این زمان مصر را توضیح داده است. در بخش مهمی از کتیبه این مجسمه چنین آمده:((هنگامی که کمبوجیه ، شاه بزرگ و شاه تمام کشور ها به مصر آمد، با او مردان بسیاری از کشورهای مختلف بودند. او در این کشور به تمامی پادشاهی یافت... سپس پادشاه به معبد سایس رفت و در برابر الهه نیت به خاک افتاد... او مرا پزشک بزرگ نامید و من به دستور پادشاه، زمین های خوب به کاهنان دادم ، کودکان را غذا دادم، کارها سودمند برای تنگدستان و یتیمان انجام دادم و به فرمان شاه ، همه را از گرفتاری های بزرک رهانیدم))

 

مجسمه بدون سر از پسر کاهن اعظم

ارتفاع:٩۶ سانتیمتر

محل کشف: معبد سایس در مصر

محل نگهداری: رم- موزه واتیکان

 

با توجه به این نوشته واضح می باشد که کمبوجیه در مصر مانند پدرش کوروش بزرگوارانه رفتار کرده. و تمام آداب ، مراسم مذهبی و درباری مصر را به جا آورده است. او به معبد سایس رفته و در مقابل مجسمه الهه نیت(به عقیده مصری ها ، نیت مادر خدایان مصر بود) به خاک افتاده است. کاهنان مصر هم وی را زاده نیت و از فراعنه خودشان دانسته اند. همچنین کمبوجیه دستور داد تا ممفیس را غارت نکنند. بنابراین نمی توان نوشته های هرودوت و دیگر مورخین را تماما صحیح دانست. احتمالا هرودوت و دیگر مورخین این چیز ها را از قول مصری ها نوشته اند(هرچند که خود ذکری از آن نمی کنند) و چون مصری ها به خاطر تمدن بسیار قدیمی خود متکبر و از تسلط پارسی ها بر آنها متنفر بوده اند، ممکن است گرافه گویی کرده باشند. در ضمن با کشف اسناد جدید بسیاری از حرف های هرودوت تکذیب می شود. مثلا کشتن آپیس را صد در صد باید دروغ دانست. زیرا از دیگر کتیبه های مصری آن زمان (به غیر از کتیبه اوجاگوررسنت) استنباط می شود که این گاو مقدس در ابتدای لشکرکشی کمبوجیه به حبشه مرده است ، بنابراین آپیس جدید در زمان غیبت کمبوجیه از مصر معین گردیده. همچنین در این کتیبه ها به صراحت گفته شده است که کمبوجیه در مقابل آپیس به زانو درآمده.

 

تندیس گاو مقدس آپیس

محل نگهداری: مصر- موزه اسکندریه

 

لازم به ذکر است امروزه مورخین غربی با ارائه مدارکی ( که البته چندان درست و معتبر به نظر نمی رسند) سعی دارند تا حداقل بعضی روایات هرودوت را راجع به شقاوت های کمبوجیه درست نشان دهند. به هر حال اکثر مورخین امروزی بر این عقیده اند که در ابتدا رفتار کمبوجیه در مصر مانند رفتار کوروش بوده ولی این رفتار بعد از 8 ماه به خاطر ناخوشی حاصل از بیماری صرع با هر دلیل دیگری تغییر کرده و او به فردی ستمگر تبدیل شده است. به طور کلی و با توجه به آنچه در بالا گفتیم این نتیجه حاصل می شود که مورخین غربی از جمله هرودوت درباره رفتار کمبوجیه دروغ های زیادی گفته و شکی نیست که آنها راه مبالغه را پیموده اند. اما این را هم نمی توان انکار کرد که کمبوجیه مانند پدرش نبوده و در اکثر مواقع ظالمانه و بد رفتار می کرده است.

مرگ کمبوجیه، حکومت گئومات مغ(بردیای دروغی)

راجع به این قضیه علاوه بر نوشته های هرودوت و کتزیاس ، یک سند رسمی نیز که قسمتی از کتیبه بیستون داریوش اول می باشد ، در دست است. در اینجا ، ابتدا خلاصه روایت هرودوت چون بسیار مفصل و طولانی است- ذکر کرده ، بعد به سراغ کتیبه بیستون می رویم و در ضمن اختلافات این دو سند را بررسی می کنیم. اما از روایت کتزیاس می گذریم.

هرودوت در کتاب خود چنین می نویسد(همان طور که گفتم من روایت هرودوت را خلاصه کردم) :(( کمبوجیه قبل از حرکت خود  به مصر، مغی را نگهبان قصر سلطنتی کرد. این مغ برادری داشت که به سمردیس(بردیا) خیلی شبیه و موسوم به همان اسم بود. مغ از این شباهت و نیز غیبت طولانی کمبوجیه استفاده کرده ، برادر خود را بر تخت سلطنت نشاند. سپس جارچی هایی به تمام مناطق تا مردم را به بیعت او خوانده ، بر کمبوجیه بشوراند. زیرا همه از دیوانگی هایی او خسته شده بود. وقتی کمبوجیه این قضیه را فهمید بسیار خشمگین و متعجب شده ، فکر کرد وزیرش دستور او را اطاعت نکرده است. اما بعد به اشتباه خود پی برد و فهمید که برادر نگهبان قصر، خود را شاه نامیده است. پس کمبوجیه سوار اسب شد و برای جنگ با مغ یاغی عازم شوش گردید. ولی وقتی سوار می شد، ته غلاف شمشیرش افتاد و از نوک شمشیر به ران او زخمی وارد آمد. کمبوجیه بر اساس پیشگویی های قبلی و به خاطر مهلک بودن زخم مطمئن شد که می میرد. پس بزرگان پارسی را جمع کرده ، تمام ماجرای سمردیس را باز گفت و از آنها خواست تا نگذارند مغ یاغی(بردیا دروغی، یا گئومات چنانکه بعدا خواهیم دید ) حکومت کند. سپس مرد. بزرگان پارسی بسیار گریستند اما حرف های کمبوجیه راجع به سمردیس را باور نکردند ، زیرا می پنداشتند که سخنان کمبوجیه از راه دشمنی با برادرش بوده و می خواسته دل پارسی ها را از او برگرداند. به خصوص که وزیر کمبوجیه این قضیه را انکار می کرد. چه برای او خطرناک بود که پس از مرگ کمبوجیه قتل سمردیس را به دست خود تصدیق کند.

سمردیس(بردیا دروغی) 7 ماه با آرامش سلطنت کرد و در این مدت نیکی های زیادی به تبعه خود نمود. مثلا آنها را سه سال از دادن مالیات معاف داشت. اما در ماه هشتم چون هیچ گاه از قصرش بیرون نمی رفت و هیچ کدام از بزرگان پارس را هم به دربارش راه نمی داد ، یکی از آنها که اتانس نام داشت به او شک کرده و با تلاش های فراوان جواب خود را گرفت. توضیح آنکه گوش های سمردیس(بردیای دروغی) را در زمان کوروش بزرگ به خاطر کار بدش بریده بودند و بنابراین اتانس از خواهر خود که یکی از زنان سمردیس(بردیا دروغی) بود خواست تا ببیند آیا گوش های او سالم است یا نه؟ اتانس وقتی جواب((نه)) خواهرش را شنید فورا پیش 6 نفر از دیگر بزرگان پارسی ( از جمله داریوش اول) رفته ؛ موضوع را با آنها در میان گذاشت. هر چند ابتدا در میان آنها برای صبر کردن یا حمله فوری اختلاف افتاد اما بالاخره با سخنان داریوش ، هر هفت نفر تصمیم به حمله به قصر گرفتند. وقتی به قصر سمردیس رسیدند مطابق پیش بینی داریوش- نگهبانان نظر به اینکه هر 7 نفر از خانواده های درجه اول بودند ، مانع عبورشان نشدند. اما خواجه سرایان جلوی عبور آنها را گرفته و در نتیجه 7 نفر(هرودوت این هفت نفر را هم قسم ها می نامد) مجبور شدند تا آنها را بکشند. از سر و صدای خواجه ها ، سمردیس(بردیای دروغی) و برادرش با خبر شده ، سریعا اسلحه خود را به دست گرفتند. هر چند در این جنگ دو نفر از هم قسم ها زخمی شدند اما سرانجام داریوش مغ یاغی را کشت. سپس او و همدستانش مردم را از قضیه آگاه کردند. اما بعد از این کشته شدن سمردیس ، بین هم قسم ها برای اینکه چه کسی پادشاه شود اختلاف افتاد. بنابراین آنها شروع به مذاکره با هم کردند. اتانس این نظر را داشت که چون سلطنت یک نفر باعث غرور ، تکبر و فساد او می شود (و کمبوجیه را هم برای فهم منظورش مثال زد) ، پس اداره کلی کشور را باید به دست مردم سپرد. اما مگابیز بر این عقیده بود که نباید سلطنت را به دست مردم داد. چرا که آنها از اداره یک کشور چیزی نمی دانند و همین باعث هرج و مرج می شود. در نتیجه بهتر است چند نفر باهم حکومت را در دست بگیرند که البته ما هم جزو آنها خواهیم بود. اما به نظر داریوش در حکومت چند نفری، چون هر نفر می خواهد خود با نفوذتر و قدرتمند تر شود ، بین آنها درگیری رخ داده ، خون های بسیاری ریخته می شود و در نهایت هم یک نفر قدرت را به دست می گیرد. بنابراین بهتر است از همان اول یک نفر را انتخاب کنیم که از همه نظر بهتر باشد. چنین بود سه عقیده ای که اظهار شد. 4 نفر دیگر از هفت نفر با عقیده داریوش موافق شدند و چون اتانس دید مغلوب شده ، گفت:(( رفقا ، روشن است که یکی از ماها یا به انتخاب مردم، یا به حکم قرعه یا به هر وسیله دیگری شاه خواهد شد. اما من با شما رقابت نخواهم کرد زیرا نه به سلطنت مایلم نه به تابعیت. من از حکومت کنار می روم که خودم و فرزندانم تابع هیچ کس از شما نشویم)) هر 6 نفر این شرط اتانس را پذیرفتند و اتانس از رفقایش جدا شده ، بیرون رفت. بعد هم قسم ها در شور شدند که به چه ترتیب شاه را معین کنند و چنین قرار دادند که هر کس از آنها شاه شد باید به اتانس و فرزندانش هدایای گرانبهایی بدهند. همچنین برای 5 نفر دیگر که شاه نمی شوند ، امتیازاتی در نظر گرفتند. مثلا آنها حق داشتند که بی تحصیل اجازه داخل سرای شاه گردند. اما راجع به انتخاب شاه چنین قرار گذاشتند که در هنگام طلوع آفتاب ، هر یک در حومه شهر سوار بر اسب خواهد شد و اسب هر کس زودتر شیهه کرد آنرا باید به شاهی بشناسند. روز بعد اسب داریوش با برنامه مهتر زرنگ و باهوش خود زودتر از همه شیهه کرد. بدین ترتیب داریوش اول شاه ایران شده ، 5 نفر دیگر هم در مقابل وی زانو زدند)) این است مضامین نوشته های هرودوت. در اینجا لازم است نکته ای را بگویم: قضیه شاه شدن داریوش به وسیله شیهه اسب تقریبا نزد همه مورخان امروزی باطل است. زیرا داریوش بعد از پدرش ویشتاسب- نزدیک ترین فرد به خاندان کوروش و کمبوجیه(داریوش پسر عموی کمبوجیه و پسر پسر عموی کوروش بوده و به طور کلی مانند این دو نفر از نوادگان هخامنش محسوب می شده است ) بوده و بنابراین دلیلی نداشته است که 6 نفر دیگر در سلطنت او زیاد شک کنند.

داریوش در کتیبه بیستون چنین می گوید:(( بود کمبوجیه نامی پسر کوروش از دودمان ما که پیش از این شاه بود. از این کمبوجیه برادری بود بردیا نام ، از یک مادر ، یک پدر با کمبوجیه. بعد کمبوجیه بردیا را کشت.با اینکه کمبوجیه بردیا را کشت مردم نمی دانستند او کشته شده. پس از آن کمبوجیه به مصر رفت. بعد از اینکه به مصر رفت دل مردم از او برگشت. اخبار دروغ در پارس ، ماد و سایر ممالک شدیدا منتشر شد.. پس از آن مغی، گئومات نام مردم را فریب داد که من بردیا پسر کوروش و برادر کمبوجیه هستم. پس از آن تمام مردم بر کمبوجیه شوریدند. ماد و نیز سایر ایالات به طرف او(یعنی گئومات) رفتند و او تخت را تصرف کرد. پس از آن کمبوجیه به خودمرگی(اکثرا محققین اعتقاد دارند منظور داریوش ازکلمه خود مرگی ، خودکشی بوده است) کسی از ماد و پارس یا از خانواده ما پیدا نشد که این سلطنت را از گئومات مغ بازستاند(پس بگیرد) مردم از او می ترسیدند، زیرا عده ای زیاد از اشخاصی که بردیا را می شناختند می کشت. از این جهت می کشت که کسی (حقیقت را) نداند،من(یعنی گئومات مغ) بردیا یا پسر کوروش نیستم. کسی جرئت نمی کرد چیزی درباره گئومات بگوید تا اینکه من آمد و از اهورامزدا یاری طلبیدم. اهورامزدا مرا یاری کرد. من با عده ای از مردم(منظور داریوش همان 6 نفر دیگر بوده) این گئومات مغ را با کسانی که سردسته همراهان او بودند کشتم. و پادشاهی را از او بازستاندم. به فضل اهورامزدا شاه شدم. سلطنتی را که  از خاندان ما بیرون رفته بود برقرار کردم. آنرا به جایی که پیش از این بود بازنهادم. بعد چنین کردم: معابدی که گئومات خراب کرده بود برای مردم ساختم. کراتع ، دام ها و خانه هایی را که گئومات از اقوام گرفته بود به آنها برگرداندم......))

با مقایسه کتیبه بیستون با نوشته های هرودوت حدود 6 اختلاف بدست می آید که ما مهمترین آنها را می گوییم: 1- در کتیبه بیستون بر خلاف روایت هرودوت ، از شباهت ظاهری بین گئومات و بردیا  هیچ صحبتی نشده است 2- موافق نوشته های هرودوت گئومات به ایالات تابع نیکی هایی کرد و آنها را از مالیات دادن معاف داشت اما از کتیبه بیستون چنین استنباط می شود که او معابد را خراب کرد ، مراتع را از مردم گرفت و..... 3- هرودوت نوشته که کمبوجیه در حین سواری زخمی برداشت و از آن درگذشت ولی داریوش نسب خودکشی(هر چند همان طور که گفتم اکثرا مورخین امروزی بر این عقیده اند ، اما با این همه امکان دارد که اشتباه باشد) به او می دهد.

این است مهمترین اختلافاتی که بین کتیبه بیستون و روایت هرودوت وجود دارد. که مطمئنا باید گفته های داریوش اعتماد بیشتری کرد. به دو دلیل(که به هم مربوط می شوند): 1- داریوش نسبت به هرودوت به زمان رخ دادن واقعه نزدیکتر بوده 2- ممکن است گفته شود که چون گئومات سلطنت را از خاندان هخامنش غصب کرده بوده ، در نتیجه داریوش از او به دروغ بدگویی کرده است. ولی امروز می دانیم که دروغ گفتن نزد ایرانیان قدیم گناه بسیار بزرگی بوده ، در نتیجه بعید به نظر می رسد که داریوش خواسته باشد چنین کاری بکند. البته به طور کلی و با همه افسانه سرایی های هرودوت ، بازهم در کلیات بین نوشته های او و داریوش تفاوت چندان فاحش و مهمی دیده نمی شود.

***

خصلت های کمبوجیه

کمبوجیه را به هیچ وجه نمی توان با پدرش مقایسه کرد. او تقریبا هیچ کدام از خصوصیات های کوروش بزرگ به ویژه خصوصیات اخلاقی وی- را نداشت و اگر بخواهیم خصوصیات کمبوجیه را توصیف کنیم ، باید این صفات را به او بدهیم:(( متکبر ، مغرور ، حسود ، ظالم ، بداخلاق، شدید العمل، مستبد و....)) نمونه این صفات را می توان در اغلب کارهای او دید. کشتن بردیا ، شقاوت ها ، خونریزی ها و ویرانگری های کم نظیر در مصر(هرچند نه به آن شدت که مورخان یونانی می نویسند)و رفتار متکبرانه و بسیار بد با اطرافیان (مانند کشتن رکسانا و امر به کشتن کرزوس) ، مثال های مهمی از صفات کمبوجیه می باشد. علاوه بر همه اینها ، اینگونه رفتار های کمبوجیه برخلاف دیگر همتایانش- به ضرر ایران و امپراطوری هخامنشی تمام شد. مثلا تکبر و استبداد شاپور اول ساسانی ، یا شقاوت ها و کشتارهای اردشیرسوم هخامنشی با تمام بدی هایش (که من اصلا قصد توجیه آنها را ندارم)- حداقل به ایران سود رساند و باعث شد تا این امپراطوری ها قدرتمند شوند. اما در زمان کمبوجیه اصلا چنین چیزی وجود ندارد. کشتن بردیا و به خصوص خبر ندادن به افراد قابل اعتماد از مهمترین اشتباه های کمبوجیه است. همچنین دوری 3 ساله او از ایران و ماندن در مصر، شیرازه امپراطوری بزرگی مانند هخامنشیان را از هم گسیخت. درست است که کمبوجیه سرزمینی مهم به نام مصر را تسخیر کرد اما به قول ((ویل دورانت)) :(( نگه داشتن و منسجم کردن سرزمین های مختلف بسیار سخت تر از تسخیر همان سرزمین ها می باشد)) البته این بدان معنا نیست که فتح مصر را نادیده بگیریم ؛ مطمئنا کمبوجیه در این مورد کار بزرگی را انجام داده ، اما او هیچ وقت نتوانست جانشین شایسته ای برای پدر بزرگوار خود باشد.

 

 

بنای مکعبی شکل موسوم به ((تخت گوهر)) که در نزدیکی تخت جمشید و نقش رستم  واقع است. به اعتقاد پرفسور هرتسفلد این بنای ناتمام، به دلیل شباهت ظاهری و نوع ساختار به آرامگاه کوروش ، باید مقبره کمبوجیه باشد

پاسارگاد- بنای موسوم به زندان سلیمان

برخی از باستان شناسان عقیده دارند که این بنا متعلق به کمبوجیه و در واقع آرامگاه او می باشد

ادامه دارد......

 

منابع

تاریخ ایران باستان ، نوشته حسن پیرنیا، انتشارات نگاه ، چاپ 1385

اسرار تمدن مصر باستان ، نوشته بهنام محمدپناه ، انتشارات سبزان ، چاپ 1384

روزگاران،تاریخ ایران از آغاز تا سقوط سلطنت پهلوی ، نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب  انتشارات سخن ، چاپ 1384

مشرق زمین گاهواره تمدن ، نوشته ویل دورانت ، انتشارات موسسه علمی و فرهنگی ، چاپ 1385

سایت  جونا لندرینگ

محوطه باستانی پارسه و پاسارگاد

سایت جامع گردشگری ایران(آنوبانینی)

پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط محسن نظرات ()